تبليغاتX
Words I Never Said
از روياهايم بيزارم.

از تصوير زن زيبايي که دل در گرو عشق به زندگي درخشان خود بسته است بيزارم.

از گنجاندن اين همه زيبايي و صداقت و کمال در روياهايم خسته و دلزده ام.

دوست دارم در روياهايم انساني نابالغ، سرشار از بزنگاه هاي انساني باشم.

دوست دارم در روياهايم در خيابان های برهنه، دويدن پيشه کنم و تا مرز جنون به نواي موسيقي برآمده از دل نيمه شب برقصم.

دوست دارم همچون دختران مآيوس پايان نمايشنامه، مامور پست چي را بوسيده و رها کنم.

دوست دارم افکارم را رهايي بخشم و زنجير قيد و بند و زمان و مکان و افراد را به تمسخر و استهزا بگيرم.

در روياهايم دوست دارم به تهوع ناشي از سرخوشي برسم و بر روي پس مانده جدول هفتگي ام از هوش بروم.

 

روح من در اين ساعات برجاي مانده بر روي ميز نخواهد گنجيد.

 

من خسته ام. از تکرار خودم خسته ام.

گاهي اوقات آرزو مي کنم اي کاش هنوز، يا دوباره، يا ده باره عاشق مي بودم. عاشقي خوب پيشه ايست. انسان را اميدوار و سرخوش نگه مي دارد. و تنها فايده اش همين است.

و من اکنون، در اين گذار بي معناي روزها و صداها و آدم ها، سخت به اميدوار شدن به چيزي نيازمندم.

مي توانم همچون افراد سالخورده به گذشته ام اميدوار باشم و اميد را در ميان خطوط و اشخاص دوردست بازجويم.

اما من براي اين کار، بيش اندازه واقع گرا و مغرور ام. بيش از اين نمي توانم دست به دامان گذشته ام شوم.

من نه تنها از گذشته ام روي گردان و نا اميدم، بلکه به تازگي، حس بي تفاوتي بي معنايي نيز نسبت به آن پيدا کرده ام که از حس حسادت ذاتي ام ناشي مي شود.

حقيقتش اين است که با تلاش نا محسوسي، سعي در نا ديده گرفتن گذشته ام دارم و اين از آن روست که به تجربيات دست نيافته ي خود در ساليان رفته حسادت مي ورزم. حسي که برايم ملموس و در عين حال گزنده است.

قادر به تحمل تحقير خود در برابر خود نيستم. اين را به درستي مي دانم.

و نه بيش از اين.

براي اين کار کمي از نيروي نوجواني لازم است، و کمي از حواس پرتي جواني. من بيش از اندازه دقيق و حساس شده ام. تنهايي مرا به وسواس انداخته است.

......

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19  توسط Golbarg  | 

That's how we make memories

That's how we leave part of our lives behind.

And that's how we move on.

That's how we put part of ourselves in every place we meet, in every person we talk to, and in every secret we share,

That's how we make life.

That's how we change experiences into memories

That's how we make love at the dawn,

And that's how we lose part of what may never be the same again the next time,

That's how we grow up.

That's how the lines and voices fade at the moment of difference

That's how we decide not to, we decide to forget

That's how the past walks through our lives when the words get lost with the shadows

And that's how the sun burns on the walls with no shades,

That's how we grow up.

That's how we may never look back at the distance where the hearts are left

That's how we remember few good things we had at the monotonous oblivion of each parting

That's how we fly at 8:30 back home.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:46  توسط Golbarg  | 

The most adventurous trip to Shiraz ever...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:36  توسط Golbarg  | 

"خلاصه اين که دچار شور و وسوسه داستان پردازاني شده بود که همواره در انتخاب ميان خيال يا واقعيت دودل اند و نمي دانند چه داستاني شيرين تر است: رويدادهايي که با راستي به سر آدم آمده است و يادآوري آنها انبوهي از لحظه ها و احساس هاي گذشته –شادماني، دلزدگي، درماندگي، سرفرازي، نفرت از خويشتن- را زنده مي کند؛ يا داستانهايي که آدمي در ذهن خود مي پروراند؛ داستانهايي که همه چيز در آنها آسان جلوه مي کند، اما هرچه در آن پيشتر ميروي به گونه گزيرناپذيري به واقعيت نزديک تر مي شوي.

کوزيمو هنوز در سني  بود که شور داستان پردازي در آدمي به شکل شور زندگي در مي آيد؛ دوره اي که مي پنداريم هنوز آن اندازه زندگي نکرده ايم که بتوانيم سرگذشت خود را تعريف کنيم....

هر تب و تابي، از نياز ژرف تري خبر مي دهد که برآورده نشده است، نشانه کمبودي است. نياز کوزيمو به داستان گويي نيز نشان مي داد که او چيز ديگري را جستجو مي کند. هنوز عشق را نمي شناخت. بي شناخت عشق، تجربه هاي ديگر به چه کار مي آيد؟ بدون شناخت مزه زندگي، به خطر انداختن آن چه سودي دارد؟"

 

بارون درخت نشین

ایتالو کالوینو

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 0:3  توسط Golbarg  | 

حس خستگی که به هنگام شب شانه کردن موهایم رهایم میکند.

و حس رخوتی که بيداريم را به فرداها در مي آميزد.

اين سالها، چگونه و چه موقع گذشتند؟

و من، چه هنگام و در ميان كدام يك از آشنايي هايم بزرگ شدم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:56  توسط Golbarg  | 

از اين پنجره هاي غبار گرفته صبحگاهي بيزارم.

از اين آشنايي هاي خاکستري شبانه.

از اين درختک هاي تکيده زرد

و از اين آسمان يک دست سپيد.

از اين فصل بيزارم.

من دختر تابستانم، دختر بهار.

اولين زمستانم در خانه مرا در پيله اي از دوستي ها پيچيده ست که بازوان و ساقهاي پايم را زخم ميزند.

من صدايم، صداي جاري روح در لحظه است و لبخندم به وسعت هرآنچه زيباست.

من بجاي روزهاي تعطيل تقويم به صداقت و زيبايي معتقدم.

من در بزرگسالي ام بدون اشک ريختن مي نويسم و طعم هم آغوشي در اوج عشق را به ذهن فراموشي هايم مي سپارم.

من به امتداد نگاه رهگذران مي نگرم و با قدم هايم يکي ميشوم.

پس من به عشق نمي انديشم. من به بودنم در اين هستي مشکوکم.

من از زندگي هر روزه ي بي معنايي لبريزم که وجودم را از هيجان و شادي بر مي انگيزد.

نيست اما هست. هست اما نيست.

نه معنايش، بلکه بودنش..

بودنش مرا بر مي انگيزد..

و باز من

باز من

صبح فردا نخستين کسي خواهم بود که بر روي اين پنجره چشم خواهم گشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 12:45  توسط Golbarg  | 

  ".All stories, if continued far enough, end in death"

.Ernest Hemingway, Death in the Afternoon 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:28  توسط Golbarg  | 

روزها ميگذرند.

در دلم حرفي نيست.

رابطه خاتمه خلوت بود.

و تو بي پاياني.

تو نمي گنجي در اين منحني بسته ي امروز دلم.

تو نمي گنجي در اين سبک پرابهام حروف.

با تو بايد به سروپا صداقت ورزيد.

با تو بايد خود بود.

با تو بايد نه همان بود که با ديگري ام.

با تو بايد، ز لحظه روييد و پر و بال گرفت از واژه

نه که در فکر قفس ساختن از رابطه بود.

من دروغي گفتم به بزرگاي وجود انسان؛

حال از خاطر بي حافظه ام پاک برفت

که تو مولود دروغم بودي

يا که من وسوسه ي بازي الفاظ شدم.

من کدامين روي اين سکه بي بازارم؟

من خودم را به کجا، به کدامين سوي اين راه رهايي بخشم؟

چند ورق رفت و جواني بگذشت.

من هنوز مي بينم. من هنوز مي خوانم.

من هنوز مي شنوم آنچه دقايق پس من مي گويند.

من هنوز در طلبم که به آفاق برم آنچه ز من مي ماند.

من دروغي گفتم و به ابعاد نمايانگر آن مي بالم.

باز، هيج باکي نيست.

بار ديگر، آري، من در اين راه قدم خواهم زد.

و به معناي دروغين زمان، باز خواهم خنديد.

من قلم خواهم زد و معاني اين بار،

از تجلي حضور منِ ننشسته هنوز،

رنگ عوض خواهند کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:56  توسط Golbarg  | 

پس من به عشق نمي انديشم. من به بودنمان در اين رابطه مي انديشم. من به هستي، به زندگي مشکوکم. ميدانم به ما نمي دهد آنچه در زمان خواهان آنيم. اي کاش من پيش از تمامي اين دانستن ها و ديدن ها با تو يکي ميشدم.

گمانم نيست که هرگز قادر به درک معناي خوشبختي باشم. با تو اگر باشم خواهم انديشيد اين تمام آن چيزي نيست که من قادر به داشتنش بودم. و با ديگري قطعآ خواهم گفت من با او و تنها با او مي توانستم خوشبخت باشم.

پس بيا با هم باشيم. بيا هم اينک با هم باشيم بدون اينکه فکري را براي لحظه اي از خود به جاي يگذاريم. من در ابتداي اين راه معناي نداشتن و ندانستن را درک کرده ام.

و من چه سريع، چه ناگهان، اضطراب و آشفتگي را لمس کرده ام.

اين خاطرات را هرگز فراموش نتوانم کرد. اين روزها و اين سالها هرگز از بودن من پاک نخواهند شد. روزهايي که اطمينان و اعتماد مرا به آنچه خود را در آن جستجو ميکردم از من سلب کرد. و من خود را ساختم در ميان تمام آنچه حقيقتآ سرابي بيش نمي نمود.

و هميشه اينرا خواهم دانست که يکبار، و حقيقتآ يکبار از اعماق وجودم عاشق بوده ام. حتي اگر ديگر خود نيز قادر به تکرار و زنده کردن آنچه بر من رفت نباشم.

اما باکي نيست. روزگار براي همگان همين گونه در گردش است.

و زمان نمي آيد باز.

و من تو را آنگونه که در اوج شکوفايي و معصوميتم داشتم هرگز نخواهم داشت. دوستت داشتم،دوستت دارم و هميشه دوستت خواهم داشت.

تو آني که قلب مرا با خود برده است. تو آني که توانايي عاشق شدن را در من با خود برده است.

و من هرگز بار ديگر براي کسي معصوم نخواهم بود. و من هرگز ديگر بار براي ديگري دلداده و شيدا نخواهم بود. و من هرگز براي ديگري لحظه هاي ديدار را به شماره نخواهم گذراند. و قلب من هرگز از شنيدن صداي ديگري در سينه فرو نخواهد ريخت. هرگز..هرگز..هرگز..

اين را براي تو مينويسم تا بداني. اين را براي تو مينويسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 0:48  توسط Golbarg  | 

"own only what you can carry with you...let your memory be your travel bag

use your memory! use your memory! 

It is those bitter seeds alone which might sprout and grow someday."

 

(Aleksandr Solzhenitsyn)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:19  توسط Golbarg  |